بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
205
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
است نه مخترع ، و تابع است نه واضع ، و خاطر « 1 » او مبدع از راه كلال است نه از راه كمال ، چه ( اين سخنها « 2 » ) پايهء بلند دارد ، دست هر طبعى بدان نرسد ، و قدرت هر خاطرى بانشاء امثال آن وفا ننمايد ، و ارباب براعت و اصحاب اين صناعت در ارتقأ آن « 3 » درجه و انتهاج آن « 4 » شيوه باز انكه جوامع همت بر آن « 5 » مقصور كنند جز بدامن « 6 » عجز و قصور تمسك نسازند ، و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا . چون اين قصهء غصهآميز استماع افتاده بود و آن « 7 » شربت ناخوش مذاق تجرّع كرده شد « 8 » - اگرچه بامداد بگاه كه از خواب شبانه انتباه حاصل آمد دل كه داغ اخلاص آن مجلس دارد « 9 » تأويلى مىنهاد و عذرى مىآورد كه « 10 » كلام الليل يمحوه النهار چنين مقالات را در چنان حالات اعتبارى نباشد و دوستان مخلص را از سهوى كه در راه افتد باعتذارى حاجت نيايد و به حمد اللّه تو را فضل يزدان از اقامت دليل و برهان بر بطلان اين بهتان مستغنى گردانيده است - اما سوانح اعراض نفسانى و هواجس اغراض انسانى در حركت آمد ، و دواعى حفيظت را فرا « 11 » جنبانيد ، و به گوش هوش فرو خواندن گرفت كه بنزديك اهل معنى اگر چه « 12 » از آن زمرهء سرايت كلام از نكايت كلام « 13 » مؤثرتر است و طعنهء زبان « 14 » از طعن سنان كارگرتر « 15 » ، جراحات السنان لها التيام * و لا يلتام ما جرح اللسان شربت جفا هركه دهد ناخوشگوار بود ، اماّ از دست دوستانى « 16 » كه دم اخلاص زده باشند و دعوى اختصاص كرده مزاجى ديگر دارد ، و ناوك طعنه هركه اندازد دل دوز « 17 » و جگر سوز آيد « 18 » ، امّا از گشاد لفظ ارباب حقايق كه
--> ( 1 ) خاطر . ( 2 ) آن سخن . ( 3 ) اين . ( 4 ) اين . ( 5 ) بدان . ( 6 ) ضا ، عقد . ( 7 ) اين . ( 8 ) ظ ، شده . ( 9 ) داشت . ( 10 ) سا . ( 11 ) فرو . ( 12 ) سا . ( 13 ) سا ( ش ، بكسر اول جمع كلم بر وزن فلس بمعنى زخم و جراحت ) . ( 14 ) لسان . ( 15 ) كارىتر ، شمر . ( 16 ) دوستان . ( 17 ) دوزد . ( 18 ) سوزاند .